داستان م بايد بکنمت | کورس

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد


                                      

                                                                    

خانه » دسته‌بندی نشده » داستان م بايد بکنمت

داستان م بايد بکنمت

داستان م بايد بکنمت
 
من و دوست دختر مذهبیم | شهوانی
hotgram4.filmiro.com/2017/09/20/…/354356916706607264.htm
Translate this page
Sep 20, 2017 – سلام به دوستان عزیز و گرامی داستان کاملا واقعی امیدوارم خوشتون بیاد البته یه خورده طولانیه ولی به نظرم جالبه اسم من احسان 32 سالمه من دو سال پیش با یه … هم رید به ما میخواست ما رو پیاده کنه که برگشت گفت با همیم خلاصه ضایع شدیم اون روز ، بعد از اینکه از هم جدا شدیم پیش خودم گفتم من این سگ پدرو باید بکنم …
Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم – صفحه 78 – انجمن لوتی
https://www.looti.net/12_1255_78.html
Translate this page
با خودم میگفتم حتی به زور هم که شده باید بکنمش.چند روز بعد که برگشیم تبریز من مدام بهش اس میدادم که خیلی بزرگ شدی ناز شدی خوشالم که همچین خواهری دارم و از این حرفا.ولی اون اصلا توجهی به این پیامها نداشت و پا نمیداد بهم.یه شب که دوست مارال عروسی دعوتش کرده بود بابام سر کار بود و من باید میبردمش تالار عروسی. اون شب خیلی …
زن شیطونم – شهوانی
https://shahvani.com/dastan/زن-شیطونم
Translate this page
May 22, 2017 – البتهیکیشون زن مجید بود علی کسکشم که زنش راه نمیداد محجبه بود هرچی علیجنده بازی میکرد با زنم زنش با اینکه خیلی هم خوشگل بود ولی سخت میشد رفت سمتش دلم میخاست زن علی رو بگام که با زن مجید درمیون گذاشتم گفتم دلم میخاد زهرا رو بگام گفت وای اون راه نمیده گفتم من نمیدونم باید بکنمش گفت پس باید تو …
خاله زرنگ من – شهوانی
https://shahvani.com/dastan/خاله-زرنگ-من
Translate this page
Dec 12, 2015 – گذشت و خدمتم تموم شد و با ماشین رفتم خونشون و خاله رو بردم بیرون و کوه و…براش ی عینک و شال کادو خریدم و کلا خیلی ازم راضی بود و خوشش میومد ی هفته ای اونجا بودم و ب خودم گفتم باید بکنمش.ی شب برقا قطع شده بود میخاست چراخ روشنایی تو خونه رو روشن کنه نمیتونست پای شعله وایساده بود میگفت بیا فندک …
داستان كوتاه – داستان كوتاه: خاله (showing 1-5 of 5) – Goodreads
https://www.goodreads.com/topic/show/79729
Translate this page
Nov 30, 2008 – نگاهش كردم؛ عينكشو كه روي بيني‌اش سُر خورده بود و اومده بود پايين، برد بالا و موهاي سياهشو از روي پيشوني‌اش زد كنار، و به من نگاهي كرد و گفت: مي‌خوام كتلت درست كنم. گفتم: خوبه. بعد گفتم: گلرخ! امشب مي‌خوام بريم خونه‌يِ خاله. با تعجب نگاهم كرد و گفت: خاله! چرا؟ گفتم: نمي‌دونم، ولي بايد بريم. گلرخ به كارش ادامه داد.

 


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
NS