داستان من ومادربزرگ خانمم | کورس

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد


                                      

                                                                    

خانه » دسته‌بندی نشده » داستان من ومادربزرگ خانمم

داستان من ومادربزرگ خانمم

داستان من ومادربزرگ خانمم
 
ماجرا با مادر خانمم – شهوانی
https://shahvani.com/dastan/ماجرا-با-مادر-خانمم
Translate this page
Nov 17, 2013 – من و مادرزن و … با سلام خدمت خوانندگان سایت شهوانی.این داستانی که دارم براتون مینویسم شاید باورش سخت باشه اما عین واقعیته.من متولد 64 هستم و سال 86 ازدواج کردم یعنی 22 سالگی.اوایل هیچ مشکلی تو زندگیم و با کسی نداشتم اما کم کم یک سری مشکلات شروع شد و متوجه شدم خانمم یکم بهونه میاره که بعد شش الی هشت …
مادربزرگ تپلم – شهوانی
https://shahvani.com/dastan/مادربزرگ-تپلم-
Translate this page
Aug 15, 2010 – مادربزرگ من يه خانم 59-60 ساله تپل مپلي و نسبت به سنش به نظر من خوشگل من يه 3 سالي هست که تو کف کس و کون اين بنده خدا بودم اين بيچاره فکر ميکرد آره … خم شده بودم روش (اينجا مينويسم که تا خونيد نبنديد بريد بابا نظر بذاريد براتون داستانهاي باحالي بنويسم بعدشم نگيد عجب آدم انيهها اما هر کس سليقه اي داره.
معصومه خانم مامان امیر | شهوانی
hotgram4.filmiro.com/2017/09/20/…/4906780649966272557.html
Translate this page
Sep 20, 2017 – معصومه خانم مامان امیر. سلام اولین باری هست که خاطره مینویسم میخوام اولین سکسم با مامان دوستم رو بنویسم منو امیر از بچگی باهم دوست بودیم ما تویکی از شهر های شمال زندگی میکنیم رابطه خانوادگی هم باهم نداشتیم البته اینو بگم که من چند باری هم خواهر امیر رو روشلواری کرده بودم اون مو قع من ۱۳سال داشتم وخواهرش ۹سال امیر …
داستان/ منهای عمه خانم
https://hawzah.net/fa/Magazine/View/6445/…/داستان-منهای-عمه-خانم-
Translate this page
در را که هُل دادم به سختی جلو رفت. یک آجر گذاشته بود پشت در. دستگیرم شد برای قراری که باهاش داشتیم این کارها را کرده. طبق پیش بینی مامان، بقچه اش را بسته بود و وسط اتاق منتظر نشسته بود. تا چشمش به من افتاد گفت: «چرا بابا نیومد؟» – بابا برایش کاری پیش اومد صبح زود رفت شرکت. عمه خانم تا این را شنید بغض کرد و گفت: …
داستان/ مادربزرگ در ونیز
https://hawzah.net/fa/Magazine/View/…/داستان-مادربزرگ-در-ونیز-
Translate this page
داستان/ مادربزرگ در ونیز. نویسنده : مهدی کفاش. مادربزرگ عوض شده بود. کم‌تر می‌دیدیمش. جواب تلفن …. فکر کنم اگر قرار باشد مادربزرگ من، صمیمی‌ترین دوستانش را نام ببرد حتماً در بالای لیست نام «118» را قرار دهد. این آقا یا خانم «118» بهترین دوست مادربزرگ بود. کسی بود مهربان که بعد از نماز صبح هم‌صحبتی‌اش را با مادربزرگ شروع …

 


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
NS