داستان با درويش | کورس

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد


                                      

                                                                    

خانه » دسته‌بندی نشده » داستان با درويش

داستان با درويش

داستان با درويش
 
داستان درویشی که سلطان شد… – بیتوته
www.beytoote.com/fun/fiction-little/darwish-story.html
Translate this page
داستان,داستان کوتاه,داستان خانوادگی,داستانهای زیبا,داستان زیبا,داستانهای آموزنده,داستانهای جذاب,داستان آموزنده,داستان هاي آموزنده,داستان های جذاب,داستانهای خیالی جذاب,داستانهای کوتاه آموزنده,پادشاه ایرانی,درویش.
درویش یکدست – داستانک: داستان های کوتاه و آموزنده
dastanak.com/1393/04/14/post-507/
Translate this page
درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی …
داستان‌های کلیله و دمنه11 (داستان درویش خیالباف) – کانون فرهنگی آموزش
www.kanoon.ir › دبستانی ها › داستان
Jun 25, 2013 – بازرگان در هر معامله اي که سودي مي برد ، مقداري روغن براي درويش مي فرستاد . درويش که به ساده زيستن عادت کرده بود ، هميشه مقدار کمي از آن روغن را مصرف مي کرد و بقيه آن را در يک کوزه بزرگ ، ذخيره مي کرد . وقتي که کوزه پر شد ، با خود گفت : من به اين همه روغن احتياجي ندارم . بهتر است که اين روغن ها را به کسي بدهم که …
داستان درویش خیالباف | Kazio .ir | Pulse | LinkedIn
https://www.linkedin.com/pulse/داستان-درویش-خیالباف-kazio-ir
Translate this page
Jan 1, 2017 – بازرگان در هر معامله اي که سودي مي برد ، مقداري روغن براي درويش مي فرستاد . درويش که به ساده زيستن عادت کرده بود ، هميشه مقدار کمي از آن روغن را مصرف مي کرد و بقيه آن را در يک کوزه بزرگ ، ذخيره مي کرد . وقتي که کوزه پر شد ، با خود گفت : من به اين همه روغن احتياجي ندارم . بهتر است که اين روغن ها را به کسي بدهم که …
داستان عارف و درویش | Kazio .ir | Pulse | LinkedIn
https://www.linkedin.com/pulse/داستان-عارف-و-درویش-kazio-ir
Translate this page
Jan 1, 2017 – عارف و درویشی با هم دوست بودند. عارف بسیار ثروتمند بود اما درویش از مال دنیا فقط یک کشکول داشت و همواره بخاطر همان بر روی زاهد بودن خود تاکید می کرد. روزی درویش مهمان دوستش بود خواست تا باز زهد خود را مطرح کند. به عارف گفت حاضری همین الان از همه ثروت خود دست بشویی و با من به یک معبد بیایی تا فقط به عبادت …
Ahval-e Char Darvish (The Tale of Four Darvishes) احوال چهار درویش …

 


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
NS