داستانهاي زن عمو | کورس

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد


                                      

                                                                    

خانه » دسته‌بندی نشده » داستانهاي زن عمو

داستانهاي زن عمو

داستانهاي زن عمو
 
داستان زن عمو
https://shahvani.com/dastan/tag/زن%20عمو
Translate this page
نام داستان, بازدیدها. زن عمویی که همه دنیام بود, 34724, 7, 20. پاهای خوش فرم زن عمو, 6554, 2, 8. بسیجی خایه مال کسکش, 5872, 2, 17. خوردن شیر زن عموم, 7756, 1, 9. من و زن عموی خوشگلم, 6185, 6, 9. زن عمو و دکتری که…. 73107, 10, 22. مینا زن عموی عزیزم, 7010, 1, 18. زن عمو مهسا, 55808, 8, 21. زن عموی جنده, 8568, 2, 16. افرودیت زن عمو …
زن عمو – شهوانی
https://shahvani.com/dastan/زن-عمو
Translate this page
May 16, 2010 – سلام اين داستان بر ميگرده به 3 سال پيش كه من 16 سالم بود . من زن عموم رو خيلي دوست داشتم و هميشه ميرفتم خونشون به بحانه ي بازي كردن با بچه هاش ، زن عموم خيلي جلوي من راحت بود و هميشه با تاپ شلوارك يا لباس خوابش راه ميرفت اخه فكر نمي كرد كه من بهش نظر داشته باشم . من هم هميشه ي خدا تا وقت پيدا ميكردم استفاده …
داستان كردن زن عمو و همسايه اش – شهوانی
https://shahvani.com/forum/topic/داستان-كردن-زن-عمو-و-همسايه-اش-
Translate this page
Dec 9, 2010 – كار عموم طوريكه معمولا دو سه روز هفته خونه نيست و زن عموم با بچه كوچيكش تنهاست البته زماني كه عموم نمياد سركار همسايه ديوار به ديوارشون پيش اون ميخوابه بعد ازكلي گشتن تو اينترنت و خوندن داستانهاي مختلف سكسي بهترين راهي كه به فكرم رسيد حشري كردن زن عمو توسط قطره هاي تحريك كننده در نبود همسرش( عموم) بود.
داستان/ دندان شیری زن‌دایی زیبا
https://hawzah.net/fa/Magazine/…/داستان-دندان-شیری-زن‌دایی-زیبا…
Translate this page
داستان/ دندان شیری زن‌دایی زیبا. نویسنده : مژگان بابا مرندی. دایی، بیتا و زن‌دایی زیبا تازه … مامان گفت: «چه‌قدر این زن ادا اطوار دارد. اُه، تو هم این‌جوری گفتی، نگفتی‌ها… زیبا به خودش … می‌دانستم پشت گوشی خانم همسایه است و یا از مادرشوهرش بد می‌گوید یا از طرز پختن فلان غذا. زن‌دایی زیبا گفت: «راحت باشید.» مامان با سر اشاره کرد که …
داستان من و زندایی الهام جونم | غزلکده
https://ghazalkade.ir/threads/112/
Translate this page
Nov 6, 2017 – داستان سک3۰ سالی میشد که دایی اینا رفته بودن و تو این مدت چند بار دایی برای ماموریت تنهایی اومده بود شهرما ،منم لیسانسمو گرفته بودم و تازه تو یه شرکت استخدام شده بودم و یواش یواش مامانم داشت تو گوشم زمزمه میکرد که باید زن بگیرم.راستش نمیگم بدم میومد اما هرکسی رو که پیشنهاد میکرد ،چنگی بدلم نمیزد.

 


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
NS